منوچهر خان حكيم
177
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
شما دارم . امّا اول از پى گنج برو و بعد از آن مصلحتى هست كه با تو خواهم گفت . صلصال خان ياراى آن نداشت كه تجاوز حكم ابليس كند . پس صلصال خان و هالوت با جمع بزرگان از براى برداشتن آن گنج روان شدند . امّا آن گنجى بود كه نسيم به همراه محمد شيرزاد به ايلچىگرى به ختا آمده و نسيم سر در دنبال آهو نهاده بود و آن آهو در همان درّه افتاده بود و آن گنج را نشان كرد . پس صلصال و هالوت و اكابر ختا همهجا مىرفتند تا خود را بر آن درّه رسانيدند و آن گنج را به نظر درآورده ، آمنّا و صدقنا بر ابليس گفتند و آن اموال را تمام بر شتران بار كرده ، به شهر آوردند . پس روز ديگر ، صلصال خان با اكابران « 1 » به سلام ابليس آمدند ( 110 ) و به سجده افتادند . صلصال گفت : اى پير ! كرم كردى و ما را نواختى ، الحال فرمان چيست ؟ نسيم آوازى برآورد كه : اى صلصال خان ! اكنون كس بفرست تا آن هفت دربند را خالى نمايند كه من مىخواهم به نظر غضب نگهى به لشكر اسكندر نمايم ، مبادا كه لشكر تو نيز [ كه ] از ماست ، به آتش غضب من سوخته شوند . صلصال گفت : يا پير ! حكم شما مطاع است . پس صلصال خان كس فرستاد كه سگدندان را بگويند كه دربندها را خالى نمايد . خبر به سگدندان دادند ؛ سگدندان دربندها را خالى كرده ، در شهر غوغا نمودند . امّا چون شب به سر دست درآمد ، نسيم نهيب به جنّيان داد كه بيرون رويد تا من طعام بخورم . پس جنيان بيرون رفتند . مهتر دوران از صندوق بيرون آمده به جهت سدّ رمق چند مشته طعام خورده باز به درون صندوق رفت و ايشان را صدا زد كه بياييد در صندوق را قفل نماييد . ايشان آمدند در صندوق را قفل نمودند ، ديدند كه پير اينقدر چيز نخورده است كه ديگر شبان مىخورد . از سبب آن سؤال نمودند ، نسيم گفت : مىخواهم رياضتى بكشم . چون اسكندر بدين حوالى آيد ، غضب من مشدّد « 2 » باشد . چون شب گذشت روز روشن شد ، نسيم تحقيق نمود كه سگدندان دربندها را خالى نموده است يا نه ؟ گفتند ديروز دربندها را خالى نموده است .
--> ( 1 ) . كذا . ( 2 ) . مشدّد : سخت سخت .